چتر رنگین کمانی اش را باز کرد

قطرات باران یکی پس از دیگری بر زمین فرود می آمد

بی هدف در خیابان ها پرسه می زد

و به سوی مقصدی نامعلوم پیش می رفت




ادامه در لینک زیر


برچسب ها: دست نوشته هایم، داستان کوتاه، زندگی، خدا،
دنبالک ها: ادامه داستان،

تاریخ : پنجشنبه 5 اسفند 1395 | 20:53 | نویسنده : فاطمه حیدری ( رضوان ) | نظرات




تا برآمد صبح پیری پایم از رفتار ماند



کیست تا برگیرد و در سایه تاکم برد



ذره ای سودای وصل آفتابم در سر است



بال همت می گشایم تا بر افلاکم برد





رهی معیری

برچسب ها: رهی معیری،

تاریخ : چهارشنبه 27 بهمن 1395 | 08:17 | نویسنده : فاطمه حیدری ( رضوان ) | نظرات



اندوه ها در من شعله ور است



و ابرها در من در حال بارش



نیمی آتشم



نیمی باران



اما بارانم آتشم را خاموش نمی کند





رسول یونان


برچسب ها: باران،

تاریخ : یکشنبه 24 بهمن 1395 | 21:05 | نویسنده : فاطمه حیدری ( رضوان ) | نظرات



مرا ببر به باغ اقاقی ها



به دشت بلبل و شهر شقایق ها



مرا ببر به آنجا که دریا منتظر است



تا بشویم غبار زدلتنگی ها






برچسب ها: دست نوشته هایم، دلتنگی،

تاریخ : پنجشنبه 21 بهمن 1395 | 23:33 | نویسنده : فاطمه حیدری ( رضوان ) | نظرات




زیبایی در قلب عاشق بیشتر می درخشد



از آنچه در چشمان زیبایی وجود دارد





جبران خلیل جبران

برچسب ها: جملات قصار، زیبایی، عشق، جبران خلیل جبران،

تاریخ : سه شنبه 19 بهمن 1395 | 13:42 | نویسنده : فاطمه حیدری ( رضوان ) | نظرات



مضطرب بود.آن قدر که نمی توانست از پراکندگی افکارش جلوگیری کند.

معامله ای حیاتی در پیش رو داشت.دلهره شدن یا نشدن کار فکر او را در

چنگال خود می فشرد.نمی خواست تسلیم شود.مقهور اضطراب شدن را

نمی پسندید.اما خود را سخت ناتوان می دید.با این همه،از جا برخاست.

کنار پنجره رفت و به آسمان نگاه کرد.آه...چقدر شگفت آور!در پس آن بلندای

کبود چه می گذشت؟!ساعتی خیره و اندیشناک و بعد وضویی و نماز و چون

سر از سجده برداشت،طرحی از بهار در دلش نشسته بود و تشویش و

اضطراب گم و ناپیدا.





از مجموعه داستان بندهای روشنایی

به قلم راضیه تجار                                                                                


برچسب ها: داستان کوتاه، برگی از یک کتاب،

تاریخ : شنبه 16 بهمن 1395 | 17:24 | نویسنده : فاطمه حیدری ( رضوان ) | نظرات




جایی که احساسات آدمی از شدت سرما قندیل بسته



حتی ضد یخ هم تاثیری ندارد





برچسب ها: دست نوشته هایم،

تاریخ : پنجشنبه 14 بهمن 1395 | 00:24 | نویسنده : فاطمه حیدری ( رضوان ) | نظرات




شب




وقتی که شهر



در محاصره ی تاریکی است



به مهتاب می سپارم



آسمان را نور بپاشد



تا راه خانه را گم نکنی






برچسب ها: دست نوشته هایم، شبانه ها،

تاریخ : شنبه 9 بهمن 1395 | 20:12 | نویسنده : فاطمه حیدری ( رضوان ) | نظرات




همگان به جست و جوی خانه می گردند



من کوچه ی خلوتی را می خواهم



بی انتها برای رفتن



بی واژه برای سرودن



و آسمانی برای پرواز کردن



عاشقانه اوج گرفتن



رها شدن




سید علی صالحی

برچسب ها: عشق، سید علی صالحی،

تاریخ : دوشنبه 4 بهمن 1395 | 21:46 | نویسنده : فاطمه حیدری ( رضوان ) | نظرات




برف




پر از حرف های یخ زده




در گلوی آسمان است





برچسب ها: زمستان،

تاریخ : یکشنبه 3 بهمن 1395 | 10:38 | نویسنده : فاطمه حیدری ( رضوان ) | نظرات



باران که ببارد،چتر بهانه ای می شود برای با هم بودن.

اما باید کسی باشد که تو را عاشقانه زیر باران تا انتها

همراهی کند.وقتی که بند بند وجودت از سرمای این

روزگار بلرزد،تو را یک فنجان چای گرم مهمان خود کند.

هر سخنش عطر محبت و دوستی با خود داشته باشد.

گرمای واژگانش تسلی بخش روح خسته ات باشد.

کسی که وجودش میان این همه بی مهری ها و

کم لطفی ها غنیمت است.

خدایا،چقدر هوای این شهر سرد و زمستانی است...




برچسب ها: دست نوشته هایم، زمستان، عشق، باران،

تاریخ : پنجشنبه 30 دی 1395 | 15:09 | نویسنده : فاطمه حیدری ( رضوان ) | نظرات




من که در تنگ برای تو تماشا دارم



با چه رویی بنویسم غم دریا دارم



دل پر از شوق رهایی است،ولی ممکن نیست



به زبان آورم آن را که تمنا دارم




فاضل نظری

برچسب ها: فاضل نظری،

تاریخ : شنبه 25 دی 1395 | 00:26 | نویسنده : فاطمه حیدری ( رضوان ) | نظرات



روزی مردی داخل چاله ای افتاد و بسیار دردش آمد …
یک پدر روحانی او را دید و گفت : حتما گناهی انجام داده ای!
یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت!
یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد!

یک یوگیست به او گفت : این چاله و همچنین دردت فقط
در ذهن تو هستند در واقعیت وجود ندارند!!!
یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت!
یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد!
یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش
او را آماده افتادن به داخل چاله کرده بودند پیدا کند!
یک تقویت کننده فکر او را نصیحت کرد که : خواستن توانستن است!
یک فرد خوشبین به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی !!!
سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بیرون آورد…!



 
اثر جرج برنارد شاو

برچسب ها: داستان کوتاه،

تاریخ : یکشنبه 19 دی 1395 | 14:10 | نویسنده : فاطمه حیدری ( رضوان ) | نظرات




این غروب حزین



هجرت پرستوها



دسته دسته



در آسمان سرخ رنگ



ساحل،آرام و بی صدا



من و حسرت



دیدار دوباره ی یار



موسیقی تلخ سکوت



همچنان در تکرار






برچسب ها: دست نوشته هایم، غروب، دلتنگی،

تاریخ : پنجشنبه 16 دی 1395 | 17:26 | نویسنده : فاطمه حیدری ( رضوان ) | نظرات



در عالم دو چیز از همه زیباتر است :



آسمانی پرستاره و وجدانی آسوده



ایمانوئل کانت

برچسب ها: جملات قصار، زیبایی،

تاریخ : یکشنبه 12 دی 1395 | 20:30 | نویسنده : فاطمه حیدری ( رضوان ) | نظرات
تعداد کل صفحات : 8 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...