تبلیغات
پنجره ای رو به دریا - آخرین برگ


کارگر دختری مدت هاست بیمار است،بنیه اش روز به روز تحلیل می رود.

پزشک معالج و دختری که با بیمار هم منزل است و نقاش سالخورده ای

که دوست آنهاست منتهای کوشش خود را می کنند،لیکن دخترک دست

از زندگی شسته است.پاییز است و برگ های سرخ پیچکی که از دیوار 

رو به روی خانه شان بالا رفته است،یکی پس از دیگری فرو می افتند.

دختر بیمار فرو افتادن برگ ها را از فراز بستر می نگرد و با خود

می اندیشد که با سقوط آخرین برگ او نیز خواهد مرد.پزشک می گوید

با بنیه ای که بیمار دارد این خیال به زندگی او پایان می دهد،اما اگر بتوان

وی را امیدوار کرد شاید که شفا یابد.تنها یک برگ بر پیچک مانده است

و دختر یقین دارد که با فرو افتادن آن خواهد مرد.شب هنگام،باد در غوغا 

است و طوفان بیداد می کند،لیکن برگ بر جای خویش باقی است و دختر

آن را می بیند و امیدوار می شود و بحران بیماری را از سر می گذراند.

هنوز دوره ی نقاهتش پایان نپذیرفته است که نقاش سالخورده بر اثر

ابتلا به ذات الریه می میرد.پیرمرد که دیده بود باد و طوفان آخرین برگ

را از پیچک خواهد ربود،شب هنگام نردبان و فانوسی برداشته 

و برگی بر دیوار نقاشی کرده بود.






اثر او.هنری

برچسب ها: داستان کوتاه،

تاریخ : یکشنبه 23 آبان 1395 | 01:16 | نویسنده : فاطمه حیدری ( رضوان ) | نظرات