دو تا اسپرسو سفارش دادم.فنجان قهوه را با اکراه برداشت

و تا آخر سرکشید.تلخ بود،مثل داستان زندگی اش.مرجان تنها

بیست سال سن داشت.اما چهره ی شکسته اش سن و سالش را

بیشتر نشان می داد.برای فرار از اوضاع نابسامان زندگی به

اولین خواستگار پاسخ مثبت داده بود.


فاطمه حیدری (رضوان)

ادامه در لینک زیر

برچسب ها: دست نوشته هایم، داستان کوتاه،
دنبالک ها: ادامه داستان،

تاریخ : دوشنبه 22 آذر 1395 | 18:33 | نویسنده : فاطمه حیدری (رضوان) | نظرات