چتر رنگین کمانی اش را باز کرد

قطرات باران یکی پس از دیگری بر زمین فرود می آمد

بی هدف در خیابان ها پرسه می زد

و به سوی مقصدی نامعلوم پیش می رفت



فاطمه حیدری (رضوان)
ادامه در لینک زیر


برچسب ها: دست نوشته هایم، داستان کوتاه، زندگی، خدا،
دنبالک ها: ادامه داستان،

تاریخ : پنجشنبه 5 اسفند 1395 | 20:53 | نویسنده : فاطمه حیدری (رضوان) | نظرات