تبلیغات
پنجره ای رو به دریا - تولدی دوباره



مضطرب بود.آن قدر که نمی توانست از پراکندگی افکارش جلوگیری کند.

معامله ای حیاتی در پیش رو داشت.دلهره شدن یا نشدن کار فکر او را در

چنگال خود می فشرد.نمی خواست تسلیم شود.مقهور اضطراب شدن را

نمی پسندید.اما خود را سخت ناتوان می دید.با این همه،از جا برخاست.

کنار پنجره رفت و به آسمان نگاه کرد.آه...چقدر شگفت آور!در پس آن بلندای

کبود چه می گذشت؟!ساعتی خیره و اندیشناک و بعد وضویی و نماز و چون

سر از سجده برداشت،طرحی از بهار در دلش نشسته بود و تشویش و

اضطراب گم و ناپیدا.





از مجموعه داستان بندهای روشنایی

به قلم راضیه تجار                                                                                


برچسب ها: داستان کوتاه، برگی از یک کتاب،

تاریخ : شنبه 16 بهمن 1395 | 18:24 | نویسنده : فاطمه حیدری ( رضوان ) | نظرات