تبلیغات
شبنم خواب آلود یک ستاره - دسته گل




روزی اتوبوسی خلوت در حال حرکت بود.

پیرمردی با دسته گلی زیبا روی یکی از صندلی ها نشسته بود.

مقابل او دخترکی جوان قرار داشت

که بی نهایت شیفته ی زیبایی و شکوه دسته گل شده بود

و لحظه ای چشم از آن برنمی داشت.

زمان پیاده شدن پیرمرد فرا رسید.

قبل از توقف اتوبوس در ایستگاه،پیرمرد از جا برخاست

به سوی دخترک رفت و دسته گل را به او داد و گفت :

متوجه شدم که تو عاشق این گل ها شده ای.

آن ها را برای همسرم خریده بودم و اکنون مطمئنم

که او از اینکه آن ها را به تو بدهم خوشحال تر خواهد شد.

دخترک با خوشحالی دسته گل را پذیرفت

و با چشمانش پیرمرد را که از اتوبوس پایین می رفت بدرقه کرد

و با تعجب دید که پیرمرد به سوی دروازه ی آرامگاه خصوصی

آن سوی خیابان رفت و کنار نزدیک در ورودی نشست.




پائولو کوئیلو



برچسب ها: داستان کوتاه،

تاریخ : یکشنبه 1 مرداد 1396 | 19:00 | نویسنده : فاطمه حیدری (رضوان) | نظرات