چتر رنگین کمانی اش را باز کرد

قطرات باران یکی پس از دیگری بر زمین فرود می آمد

بی هدف در خیابان ها پرسه می زد

و به سوی مقصدی نامعلوم پیش می رفت



فاطمه حیدری (رضوان)
ادامه در لینک زیر


برچسب ها: دست نوشته هایم، داستان کوتاه، زندگی، خدا،
دنبالک ها: ادامه داستان،

تاریخ : پنجشنبه 5 اسفند 1395 | 20:53 | نویسنده : فاطمه حیدری ( رضوان ) | نظرات



مضطرب بود.آن قدر که نمی توانست از پراکندگی افکارش جلوگیری کند.

معامله ای حیاتی در پیش رو داشت.دلهره شدن یا نشدن کار فکر او را در

چنگال خود می فشرد.نمی خواست تسلیم شود.مقهور اضطراب شدن را

نمی پسندید.اما خود را سخت ناتوان می دید.با این همه،از جا برخاست.

کنار پنجره رفت و به آسمان نگاه کرد.آه...چقدر شگفت آور!در پس آن بلندای

کبود چه می گذشت؟!ساعتی خیره و اندیشناک و بعد وضویی و نماز و چون

سر از سجده برداشت،طرحی از بهار در دلش نشسته بود و تشویش و

اضطراب گم و ناپیدا.





از مجموعه داستان بندهای روشنایی

به قلم راضیه تجار                                                                                


برچسب ها: داستان کوتاه، برگی از یک کتاب،

تاریخ : شنبه 16 بهمن 1395 | 17:24 | نویسنده : فاطمه حیدری ( رضوان ) | نظرات



روزی مردی داخل چاله ای افتاد و بسیار دردش آمد …
یک پدر روحانی او را دید و گفت : حتما گناهی انجام داده ای!
یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت!
یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد!

یک یوگیست به او گفت : این چاله و همچنین دردت فقط
در ذهن تو هستند در واقعیت وجود ندارند!!!
یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت!
یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد!
یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش
او را آماده افتادن به داخل چاله کرده بودند پیدا کند!
یک تقویت کننده فکر او را نصیحت کرد که : خواستن توانستن است!
یک فرد خوشبین به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی !!!
سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بیرون آورد…!



 
اثر جرج برنارد شاو

برچسب ها: داستان کوتاه،

تاریخ : یکشنبه 19 دی 1395 | 14:10 | نویسنده : فاطمه حیدری ( رضوان ) | نظرات



دو تا اسپرسو سفارش دادم.فنجان قهوه را با اکراه برداشت

و تا آخر سرکشید.تلخ بود،مثل داستان زندگی اش.مرجان تنها

بیست سال سن داشت.اما چهره ی شکسته اش سن و سالش را

بیشتر نشان می داد.برای فرار از اوضاع نابسامان زندگی به

اولین خواستگار پاسخ مثبت داده بود.


فاطمه حیدری (رضوان)

ادامه در لینک زیر

برچسب ها: دست نوشته هایم، داستان کوتاه،
دنبالک ها: ادامه داستان،

تاریخ : دوشنبه 22 آذر 1395 | 18:33 | نویسنده : فاطمه حیدری ( رضوان ) | نظرات


کارگر دختری مدت هاست بیمار است،بنیه اش روز به روز تحلیل می رود.

پزشک معالج و دختری که با بیمار هم منزل است و نقاش سالخورده ای

که دوست آنهاست منتهای کوشش خود را می کنند،لیکن دخترک دست

از زندگی شسته است.پاییز است و برگ های سرخ پیچکی که از دیوار 

رو به روی خانه شان بالا رفته است،یکی پس از دیگری فرو می افتند.


ادامه مطلب برچسب ها: داستان کوتاه،

تاریخ : یکشنبه 23 آبان 1395 | 00:16 | نویسنده : فاطمه حیدری ( رضوان ) | نظرات
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.